تبليغاتX
عشق من رفت

حرفای دلم

و هر آنگاه دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

وهمین نزدیکی ست
.
تقديم به او که
هنوزهم تکه اي از آسمان
در چشــمانش جرعـه اي از دريا در
دستانش و تجسمي زيبا از خاطره ايثار گلهاي
سرخ در معبد ارغواني دلش به يادگارمانده است
نخستين چکه ناودان بلند يک احساس رادرقالب کلامي
از جنس تنفس باغچه هاي معصـوم ياس روي حجم سپيـــد
يک وبلاگ مي ريزم وآن را با لهجه همه پروانه
صفتهاي اين گيتـي بي انتها به آستان نيلوفري
دل زلالت هديه مي کنم.درپناه خالق
نيلوفرها مهربان وشکيبا بماني.
چند خطيست ازنوشته هاي
دل تنهاي من
براي تو


 

نوشته شده توسط دل شکسته در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 11:34 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


هیچکی از رفتن من غصه نخورد

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 0:43 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


؟؟؟

سلام به کسی که نمیشناسمش یعنی:{؟؟؟}

من فقط و فقط این وبلاگ رو واسه یه نفر ساخته بودم که اونم واسم نظر گذاشته که وبم خیلی بیخوده!حالا واسه چی و واسه کی من آپ کنم؟

ممنون که واسم نظر گذاشتین!

باشه به خاطر شما یه پست جدید میزارم!بازم ممنونم که واسم نظر میذارین.


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 0:42 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


بايد برم...!!!!!!!!

 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 1:10 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


وقتی که خاکم می کنین

 

وقتی که خاکم می کنین

بهش بگین پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت

بگید شماره ای نداد

یه جوری بگید که آخرش

 از حرفاتون هول نکنه

بهش بگید نشست به پات

 بهش بگید نیومدی

بگید هنوز دوستت داره

با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبرمو بهش ندید

طاقت ندارم ببینم 

به قبر من نگاه کنه


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 1:7 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


حرفای دلم

امشب باز با کوله باری از حرف های ناگفته به سراغت اومدم ...

حرفهایی شاید برای تو تکراری

من از دردی انچنان کهنه برت حرف می زنم 

که حتی بودنش رو خودمم فراموش کرده م

من از انچنان دردی قدیمی برات می گم

که حتی چه جوری زندگی کردن رو از یاد من برده

دردی کهنه که هیچ وقت عادت روز مرگی رو از من نگرفت

 دردی که هیچ وقت نتونستم در پستوی دلم پنهونش کنم

دردی برای همیشه و برای همه وقت!

 و برای تمام لحظات زندگیم

تنها همراه من که هیچ وقت بی اون نبودم 

اما زبونم از گفتنش نا توانه...! 

رازی در دل و دل ناتوان از ..... تحملش

درد دوری ازتو.....


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 1:54 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


ده ثانیه اخر.............

                                   

ده ثانيه تا ا نتها ، پا يا ني بي سر و صدا. بي خبر ا ز هر شب و روز ، من و يه شمع نيمه سوز

يکي گذشت از ثانيه ، 9 تاي ديگه باقيه . اي کاش تو لحظه اي که رفت ، ميد يد مش 1 بار ديگه

اون دور بود و تو حسرتش ، ثانيه ها که ميگذشت. اي کاش تو اين 1 ثانيه ، بي بودنش نمي گذشت

ساعت ميگه 2 ثا نيه ، 8 تاي ديگه باقيه . يه عمر نشستم منتظر ، کي ميگه ا ينا بازيه

فقير بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه . يه عمري چشم به در بودم ، اين آخرها هم چشم به راه

ساعت بازم بهم ميگه ، 3 ثانيه رفته ديگه . خبر داري چه زود گذشت

مونده فقط 7 ثانيه . هي با خودم گفتم ميا د ، اميد تو ندي به باد

داد ميزنم پس کي مياي ، کسي جوابمو ندا د ، ازم فقط اين باقيه . ثانيه پشت سر هم

رفتن تا شش و هفت و هشت . لحظه تو گوشام داد ميزد ، 8 ثانيه ازت گذشت

من موندمو 2 ثانيه ، ا زم فقط اين با قيه .من وز نشستم منتظر

چشم اميدم ساقيه . آي اي باد سحر ، واسش ببر تو اين خبر . بگو که من تا آخرين

 خيره بودن چشمام به د ر

ثانيه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانيه

سرت سلامت نازنين ، از من يه لحظه باقيه . قسمت نشد ببينمت ، شا يد که لايق نبو دم

منتظرت موندم ، يه وقت نگي که عاشق نبودم

ثا نيه ي 10 گل ياس ، را حت شدم ديگه خلاص . آزاد شدم بيام پيشت ، بي واهمه بي چرا 

قشنگ ترين ثانيه ها ، اين 10 تا بود که زود گذشت


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت 0:52 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


دلم تنگ است...

 
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است…


دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد …


دلم براي کسي تنگ است ه با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند…


دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد …


دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد…


دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…


دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي کشد …


دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد …


دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده…


دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده…


دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است…


دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است…


دلم براي کسي تنگ است که محرم اسرار است…


دلم براي کسي تنگ است که راهنماي زندگيست…


دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند…


دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست…


دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است…


دلم براي کسي تنگ است  که دل تنگ دل تنگي هايم است

اما دلم میسوزه از این که خودش  نیست که نیست

اما زخم زبوناش...........

اما من میدونم که از ته دلش نیست


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 18:30 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


حرفای دلم

کاش...

کاش هیچوقت نگاهها یادشون نمی رفت که تنها شبهاواسه دیدن ستاره ها فرصت دارن

کاش یادشون نمی رفت که اگه پلکهای شب بسته شه دیگه یه نگاه قشنگ منتظر چشاشون نیست

اونوقت فقط یه ابیه بی کرانه که نگاه منتظرشونو نوازش میکنه

کاش نگاهها میدونستن همیشه همیشه ستاره ها منتظرشون نمی مونن 

نگاهشون همیشه قشنگه

ولی کاش نشه که نگاشون از سردی دوتا چشم بسته یخ بزنه

اونوقته که گرمای احساسشون خودشو پنهون میکنه پشت یه نگاه یخ زده

گاهی هم یه سفر ،گاهی کوتاه گاهی بلند

بااینکه کسی رو مهمون نمیکنن ولی شاید خودشون مهمون هزار تا نگاه دیگه شن بااینکه چشاشون به روی

هرچی نگاهه بسته شده

حتی اگه یه شب ابرارو کنار بزنن وبرگردن دیگه نگاهشون مثه قبل نیست

اونوقته که گرمی نگاهشون ولطافت احساسشون پنهونه میون یه حاله ی یخی 

که ذوب شدن اون کوه یخ کاش به اسونی یخ زدنش بود کاش

           


 

نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 11:40 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


یه قصه ...

 

یکی بود یکی نبود

 زیر گنبد کبود

غیر از خدا هیچکس نبود ،

یه ماهی کوچولوی قرمز ناز و قشنگ با مادرش

توی یه دریای دور زندگی میکردن .

این ماهی کوچولوی قصه ما همیشه دوست داشت شبا

با قصه های مادرش بخوابه

اونشب مادرش یه قصه ای براش گفت که ماهی کوچولو تا اونوقت نشنیده بود .

قصه یه قطره بارون

که از آسمون خدا میاد رو زمین

اون قطره بارون میاد و میاد می افته تو چشم یه ماهی قرمز کوچولو

شبیه ماهی کوچولوی خودمون

اون قطره کوچولو آروم آروم سر می خوره که بیاد پایین و بره پیش دریا

اما ماهی کوچولو که تنهای تنهاست از قطره کوچولو میخواد که همیشه توی چشاش بمونه

و قطره کوچولو قبول میکنه و از اونوقت تا حالا با هم دوستن و پیش هم موندن ...

از اون روز به بعد ماهی کوچولوی قصه ما

حس کرد که خودش هم تنهاست و باید برای تنهاییش یه دوست پیدا کنه

و چقده خوبه که مثل ماهی کوچولوی قصه با قطره بارون دوست بشه .

تا اینکه توی یه شب بارونی اومد روی آب تا دوستشو پیدا کنه

 اما خیلی طول کشید تا برگرده .

مادرش اومد دنبال ماهی کوچولوی نازش

اما هر چی گشت نتونست پیداش کنه

دلش خیلی شور می زد و گریه می کرد و می گشت .

به فرشته ماهی که رسید ازش پرسید :

بچه منو ندیدی ؟ اومد روی آب ولی برنگشته هنوز !

فرشته ماهی گفت :

ماهی کوچولو اومد روی آب

تا پیــدا کنــه یه قطرۀ آب

دید که اون قطره توی آسمون

نشسته پیش ماه مهربون

ماهی صدا زد "قطرۀ بارون

مـنم ببر تـوی آسمـون "

اومد اونو برد قطره کوچولو

تنها نمونه ماهی کوچولو

شاید که یه شب اونم بچکه

تو چشای یه ماهی دیگه

.

.

.


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 0:30 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


از یک دیوانه ...

 

روزی به یاد دارم کسی را که

زمزمه ای آرام بر لب می راند و در راهی می رفت

در خود بود اما همگان متوجهش می شدند

شاید که با خود بودنش

سروشی برای دیگران بود

اما هر کسی که او را می شنید

تنها یک چیز می گفت

" بیچاره ، دیوانه است ... "

اما من شنیدم زمزمه ای را که فریاد گونه می سرود

آخراین چه دیوانه ای است که آهنگ کلامش می کشاندم

بر خودم به گاهی آمدم که صدای مردم در گوشم باز پیچید

" بیچاره ، دیوانه است ... "

خطاب به دیگران خواستم فریاد بزنم

" بیچاره من و شماییم که نمی فهمیم او حامل الهامی است بس بزرگ

اف بر همه ما که او می گوید و ما نمی شنویم ... "

خواستم زمزمه اش را فریاد کنم

اما او با نیم نگاهی ساکتم کرد

و رفت ...

طنین زمزمه اش مرا تا کجا برده

کلامش را می گویم

تا شاید این الهام را دریابیم و بر آن کلام قیام کنیم

که یک دیوانه !!! بر زبان راند .

زمین و آسمان برای توست تو برای که ای ؟

.

.

.

 


 

نوشته شده توسط دل شکسته در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 23:28 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


حرفای دلم

مرا با خود ببر

من چشم تو می شوم
من خستگی تو را تاب می آورم
مرا با خود ببر

گريه های شبانه من تمامی ندارد
می بارم در شبانه های بی تو
می بارم در بغض های بی تو
می بارم در اين بارش بی ترانه

گريه نکن
بگذار من گريه کنم
اشک های مرا پايانی نيست
.

امروز هم باران نباريد
...


اگر گریه کنم
صدایم را خواهید شنید
می توانید لمس کنید
اشک چشم هایم را با دست هایتان

جایی هست
می دانم
جایی که می توانم از همه چیز حرف بزنم
خیلی نزدیک شده ام
احساسش می کنم
اما نمی توانم توضیح بدهم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 2:30 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


حرفای دلم

مرا ببخش

 

مرا ببخش

كه اینچنين آرام پا در راه كج گذاشته ام

اين چنين ساكت

اين چنين خاموش

مرا ببخش

كه نتوانستم مثل ابرهاي بهاري گريه كنم

و پاك شوم

ومثل كودكي شوم

كه هر چه پاهايش بزرگ ميشود

بالهايش كوچك و كوچك تر ميشود

مرا ببخش

كه روحم ناصاف است و زبر

مرا ببخش

كه...

مرا ببخش

كه بوي خوش پاكي نمي دهم

مرا ببخش

قول ميدهم طغيان كنم

رودخانه ي ساكتي بودم

قول ميدهم جريان يابم

قول ميدهم برق چشمانم را به آسمان معطوف كنم

و با زمزمه ي  باران پاك شوم

مرا ببخش


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 0:33 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


بی رحم سوختم...سوختم

  

اول محرم بچه ها تو رو به خدا دستمو ملتمسانه به طرفتون دراز

می کنم تا واسه ی مرگم دعا کنید.

یک ماه به سختی هزار ماه به من گذشت درست یک ماه پیش در چنین شبی

بی دلیل بعد از اون همه خوبی قلبم رو سوزوندو رفت بی خبر............

خدایا حاظر بودم روزی هزار بار مهمون جهنمت بودم می سوختم اما نه اینجوری


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 10:27 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


خدا جون...

خداااااااااااااااا جونم سلام

دلم حسابی گرفته ،خیلی گرفته ،بغض تو گلومه ،اشک تو چشامه ،داغ تو دلمه ،آه رو لبمه ،......

خدا فریاد میرنم

خدا مگه دوستم نداری ؟

خدا تو که به دوست داشتنت شک نکردم هرگز،

خدا خودت هوامو داشته باش

خدایا خدایا خدایا خدایا.......

خدا مگه ماهارو بدنیا نیاوردند که دوستمون داشته باشند؟

پس چرا اینطوری می کنند؟

خدا تو که مهربونیت از جنس ما زیرخاکی ها نیست

خدا تو که مهربونیت مهربونیه واقعیه ....

خدا چرا جوابمو نمیدی؟

چرا میدی اما من نمی شونوم مگه نه ؟گوش من احمق کره!!!!

خدا تو که مهربونتر از مادر و پدرمی خیلی هم بیشتر

چرا اینطوری می کنند ؟؟؟؟چرا ...چرا .... چرا..........

خدا مگه اینا نمی دونن که من قلبم کوچیکه

حتی از ناخن انگشت کوچیکمم کوچیکتره (خودت که آفریدیش میدونی نیم سانت هم نیستش!!!)

زود ترک برمیداره زود میشکنه؟

خدا مگه مامان و بابام نیستند؟؟؟

خدا تو هق هق گریه ام هم میگم دوستت دارم

خدا تو غش غش خندمم می گم دوستت دارم

خدا جونم اصلا میدونی چیه؟ زده به سرم ......

 

""نمی خوام تا وقتی هستی ادمك ادما بشم""


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 10:25 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


درک عظمت عشق

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.


 

نوشته شده توسط دل شکسته در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 10:21 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


من بیمارم

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق از وجودم محو شود .

 دوستت دارم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 23:55 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


حرفای دلم

خودت خبر نداری عزیزم!

اصلا خبر نداری!

یعنی فرصت نداشتی که خبردار بشی

انقدر خودت رو توو فضای بدون من غرق کردی که دیگه فرصت نشد خبرت کنم!

بهتره این بی خبری را گردن هیچ کس نندازیم.

زندگیه دیگه! کاریش نمیشه کرد.

یعنی...یعنی میشه کاریش کرد اما تو نخواستی.تو نخواستی خورشید به روزگارمون حسادت کنه!

تو نخواستی دلم برات تنگ بشه هر روز!

مطمئن باش از امروز تا همیشه:من دوست دارم پرواز کنم توو این روز های قحطی بال!

من دوست دارم پرواز کنم در تیک تاک های خوش طعم!

چه دنیا بخواد چه نخواد، چه تو بخوای چه نخوای، من دارم می رم به سمت واقعیت !به سمت...

در جواب سطر به سطرنویسی هام نوشته بود:مهم تو هستی...!

کافیه لبخندی باشه تا با اون دنیای درون و بیرونت رو به رنگی که می خوای در بیاری و تنها با همون یک لبخند سرزمین آرزوهات روبسازی...!

این جمله ها منو بردند تا سطرهای اراده!!!

خبر نداری که رها شده م از قفس وابستگی به...بگذریم!


 

نوشته شده توسط دل شکسته در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 11:38 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


من میگم...

گفتي منو دوست داري تو گفتي عاشق چشمام شدي تو گفتي احساسمو دوست

 داري تو گفتي قلبت مال منه تو گفتي بوسه هامو دوست داري تو گفتي قصه هامو

دوست داري تو گفتي دوست داري نوازشت كنم تو گفتي ميخواي تو بغلم بگيرمت تو

 گفتي همدرد تو منم تو گفتي همراز تو منم تو گفتي شب و روز من تواي تو گفتي تنها

 يار من تواي تو گفتي... تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من

مي ميرم.


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:45 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


اجازه هست؟

 
 

 اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟

 بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني 

طپش طپش باچشمكت غزل بگم

براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو ...


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:43 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


ستاره را نمیشه چید !!!

گفتند: ستاره را نمی‌توان چید
و آنانکه باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند
.
اما باورکن که من به سوی زیباترین ودورترین ستاره دست درازکردم
...
هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز ستاره شد!


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:42 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


داستان

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد

ولی از آنجا یی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست،
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

او شروع به بالا رفتن از قله کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد

سیاهی شب بر کوه ها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود.همه جا تاریک بود.ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند واو هیچ چیز نمی دید.

در حال بالا رفتن بود،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد.در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد،همچنان در حال سقوط بود...

و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن اوهجوم می آوردند....

ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده،او را به شدت می کشد میان آسمان و زمین آویزان بود....

فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:

خدایا کمکم کن...

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:از من چه می خواهی؟

_خدایا نجاتم بده

_آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

_بله باور دارم که می توانی

_پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن...

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد

روز بعد گروه نجات جسد یخ زده ای را یافتند در حالی که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود..
.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:41 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


چیزی شبیه ترانه

بسه بهونه در نيار  راحت بهم بگو برم

دل شكستمو بده  بعدش بهم بگو برم

 

ديگه نشين پيش همه  ازبدي هاي من بگي

تو خوب باش و بي دغدغه  يه بار بهم بگو برم

 

زندگي با تو زوريه  محبتام مجبوريه

من ديگه دوست ندارم  حالا بهم بگو برم

 

تو تا به كي مي خواي همش  اشك منو در بياري

چشماي من واسه ي تو  فقط بهم بگو برم

 

تصوير تو تو ذهن من  بي رحمي و نامرديه

يه لحظه مهربون باش و  آروم بهم بگو برم

 

چطور دلت مياد منو  سر تا پا آتيش بزني؟

خاكسترم رو كه ديدي  حالا بهم بگو برم

 

صداتو دوس دارم چرا  آروم نشستي خوب من؟

لب تر كن و از ته دل  يه بار بهم بگو برم

 

لجبازي رو كنار بذار  طاقت من تموم شده

منتظرم منتظرم  زود باش بهم بگو برم

شايد رفتن پايان راه نباشد

اما مي خواهم بروم


 

نوشته شده توسط دل شکسته در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 12:39 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


اگر عاشقید..

 آرزو کنیدکه :

ذوب شوید و هم چون جویباری باشید  که با شتاب  می رود و برای شب آواز می خواند .

آرزو کنیدکه:

 رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنیدکه:

 زخم خورده فهم خود از  عشق باشید وخون شمابه رغبت وشادی بر خاک بریزید.

آرزو کنیدکه

 سپیده دم برخیزیدوبالهای قلبتان را بگشایید


 

نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 2:0 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


قطره‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست.

خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت:

از قطره‌ تا دريا راهيست‌ طولاني.

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

***

قطره‌ عبور كرد و گذشت.

قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد.

قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.

و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

***

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت:

امروز روز توست. روز دريا شدن.

خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.

قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.

طعم‌ دريا شدن‌ را.

اما...

***

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت:

از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت:

هست.

***

قطره‌ گفت:

پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت:

اينجا بي‌نهايت‌ است.

***

آدم‌ عاشق‌ بود.

دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت.

***

قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد

و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،

خدا گفت:

حالا تو بي‌نهايتي،

چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است


 

نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 1:57 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


بیشتر مردم نمی فهمند

در مسیر زندگی یکی آزادتر می شود،
دیگری دربند.
یکی  آگاه تر می شود،
دیگری بیشتر و بیشتر به خواب فرو می رود.
یکی از همه ی توهمات می گذرد،
دیگری اسیر توهمات است.
این ها توهم اند!
"دیگری" ها بسیارند!
بیشتر مردم آنقدر ضعیف و اسیر و نادانند که نمی توانند از بندهای زندگی رهایی یابند و سرنوشت و
مسیر زندگی آنها را جامعه و گدشته و دنیای بیرون تعیین می کند.
آنها اسیرند و محکوم،
بیشتر مردم محکوم اند که تا آخر عمر برای چند روز ِ زندگی و نان و نادانی ها و دیگر توهماتشان جان
بکنند.
بیشتر مردم محکوم اند که در تمام زندگی خواب باشند!
راست می گفت:
"بیشتر مردم نمی فهمند


 

نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 1:52 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


برگه ها بالا

درجلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد* دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند

عاشقانه قطره را به آغوش میکشد

عشق تو نوشتنی نیست

باتودر برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا


 

نوشته شده توسط دل شکسته در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 1:50 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


يه دروغ كهنه

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به

غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بل با همه عشق و وفا راهي شد

تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخ قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش

نرسيد.


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 14:52 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


تقدیم به عشق زندگیم....

میدونی اگه صخره و سنگ تو مسیر رودخونه ی زندگیت نباشه صدای ا ب اصلا قشنگ نیست

 

وقتی از همه جا نا امید شدی روبروی کوهی بایست و با صدای بلند فریاد بزن:ایا هنوز امیدی هست؟ خواهی شنید که هست....هست.....هست !

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت !!!

آدمک  آخر  دنیاست     بخند                         آدمک مرگ همینجاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد                     شوخی   کاغذی  ماست   بخند

آدمک  خر  نشوی   گریه  کنی                     کل  دنیا   سراب   است   بخند

آن خدایی  که  بزرگش  خواندی                    به خدا مثل تو  تنهاست  بخند


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 14:44 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


کلید

اگه کسی از قلبت خواست که بره و تو خواستی عوض بشه و نشد قبول کن که بره... اما تو هم قفل و کلید قلبت رو واسه همیشه عوض کن که اگه خواست برگرده نتونه وارد بشه تا تنهایی و احتیاج داشتن رو خوب پشت درها لمس کنه


 

نوشته شده توسط دل شکسته در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 14:43 موضوع اونی که واسش میمردم | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس